هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
320
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
دارم كه امير المؤمنينم گويند ولى در ناسازگاريهاى زندگى و سختيهاى آن ، شريكشان نباشم . كمترين چيزى در اين دنيا براى او از خلافتى كه حقى را احقاق نكند و باطلى را به بطلان نكشد ، گراميتر بود . او ياران و نمايندگان و فرستادگان خود را به خاطر قرص نانى كه به عنوان رسوه يا كار چاق كنى گرفتهاند بباد انتقاد مىگرفت و به ميز محاكمه مىكشاند در نامههايى كه از سوى خود به واليانش مىفرستاد تهديد كنان و وعده دهان مىگفت : صادقانه به خدا سوگند مىخورم كه اگر در كوچكترين چيزى كه در اختيار دارى خيانتم كنى چنان ترا مورد سختگيرى و بازخواست قرار دهم كه بىآبرو و تنگمايه شوى و چنان از سنگينى بار گناه كمرت خم گردد كه از پا درآيى و نتوانى ديگر راه به روى . و يكى ديگر از فرماندرانش را مورد خطاب قرار داده مىفرمايد : . . . شنيدهام كه زمين را برهنه ساختى و آنچه زير پايت بود برگرفته در جيب انداختى . زود حساب درآمدها و هزينههايت را برايم بفرست . و يكى ديگر از آنهايى را كه رشوه مىگرفتند و سعى مىكردند به حساب مستضعفين ، بر داراييهاى خويش بيفزايند مورد عتاب قرار داده به او مىگويد : از خدا بترس و اموال اينان را به خودشان بازگردان اگر اين كار را نكنى و دستم برسد در برابر خدا به مسئوليت خويش در قبال تو عمل مىكنم و با اين شمشير خود كه بر هر كس ضربهاى از آن وارد آورم به دوزخ رهسپار مىشود ، ضربهات خواهم زد . آيا تاريخ كسى را سراغ دارد كه على رغم اينكه اموال از هر سوى به سويش سرازير مىشود و همه گونه نعمتى برابرش فراهم است و زمام مسلمانان در سرتاسر مملكت اسلامى به دست اوست ، بىآنكه پشيزى از اين مال دنيا داشته باشد ، رخت از دنيا بربندد زيرا در ميان مردم كسانى يافت مىشوند كه درهم و دينارى از آن ندارند . از نعمتهاى دنيا نيز چيزى نخورد و غالبا غذاى او نان جو و سركه بود كه آنها را در كيسهاى چرمين مهر شده مىگذاشت تا مبادا يكى از فرزندانش ، خوردنيهاى ديگرى درون آن كند . گروهى از راويان حديثى را با اسناد به احنف بن قيس نقل كردهاند كه او گفته است : پس از آنكه وضع معاويه تثبيت شد و زمام قدرت را بدست گرفت بر او وارد شدم . آن قدر شيرينيهاى رنگارنگ تعارف كرد كه در شگفت ماندم گفتم اينها چيست ؟ گفت : رودهء مرغابى كه با مغز و روغن بادام پر شده و روى آن شكر پاشيده شده است . احنف